آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

جلسه پنجم کاردرماني سه شنبه 3 مرداد

تو اين پنج جلسه نشده که تو راه کلينيک اشک نريزم و به خدا نگم به خاطر کدوم گناه ؟ از خودم نپرسم که چه کردي خدا سر عزيزترين فرد زندگيت اين مسيرطولاني و سخت رو براي امتحان کردنت پيش روت گذاشته؟ نپرسم چرا براي چيزي که خيلي وقته انتظارشو ميکشم دارم زجر ميکشم چرا براي قشنگترين لحظه هايي که منو و عشقم (بابايي) ميتونيم شاد باشيم بايد ته نگاه هامون غصه باشه و حسرت!!!!!! و چرا هاي زيادي که مرور روزانه شون کم نيست عسلم: باز هم گريه کردي و مادر هم تو نگاهش اشک بود اولش شايد دلم نسوخت اما وقتي ادامه دار شد به زور خودمو نگه داشتم هيچ مادري طاقت گريه ميوه شو نداره............
6 مرداد 1391

باز يه داستان جديد

هر روز يه داستان جديد خدايا من يعني طعم خوشي رو نبايد بچشم دلم خوش بود دارم ميبرم کاردرماني  اما دو جلسه به خاطر تب و بي حالي نتونستم ببرمت سه شنبه مدارک رو با پدري برديم داديم بيمارستان مفيد براي کميسيون بابايي چون بايد ميرفت سرکار عزيز و خاله جون زحمت کشيدن اومدن خونمون ظهر من و عزيز رفتيم بيمارستان استرس زيادي داشتم و تند تند راه رفتنم دست خودم نبود انگار همه ماشين ها هم متوجه هراسان بودنم شده بودن و خيلي راحت ميذاشتن از بينشون عبور کنم و به بيمارستان برسم خداروشکر دکتر شريعتمداري که از فلو هاي دکتر غفراني بود چيز خاصي بهمون نگفت و قرار شد من دوباره وقت چشم پزشک براي معاينه مجدد بگيرم و از ي...
6 مرداد 1391

من بي تو هيچم

اين روزا با اينکه ياد گرفته ام صبور تر باشم اما هنوزم کم ميارم هنوزم اون زن قوي که بايد باشم نشدم قبول کردم شرايط سختي رو دارم اما قبول نکردم که< نميتوانم> هنوز جا دارم اين چند وقته کاملا ميفهمم بابايي داره باهام کنار مياد وقتي ميبينم که کارت عابر ازم ميخواد و نميدونم تو کدوم جيب کيفم گذاشتم و دقايقي بايد دنبالش بگردم هيچ چيزي بهم نميگه و با ارامش باهام برخورد ميکنه حس ميکنم که حتما شرايطم بده که هيچ چيزي بهم نميگه وقتي بي دليل موقع اشپزي يا خوابيدن کنارش اشک ميريزم و سعي ميکنه ارومم کنه با تمام وجود حس ميکنم چقدر تنهاست که نه ميتونه اشکي بريزه نه اينکه شونه هاي من پناهي براي خستگي و غم هاش ب...
3 مرداد 1391

سه شنبه3 مرداد--- جلسه ششم کاردرماني

  جلسه ي ششم کادرماني هم رسيد شما اصلا همکاري نکردي و باز هم گريه مادري اقاي سليماني هم کم عصباني نشده بود خدايا !!!!!!!!داشتم ميمردم تو اين 6جلسه به اين اندازه اذيت نشده بودم چون حاضر بودي سرت روي زمين کشيده بشه اما دستت رو زمين به حالت چهاردست و پا نذاري اين بار خيلي داغون بودم خيلي... اومديم خونه من خيلي عصباني و ناراحت بودم اما خودمو جلوي پدري کنترل کردم بابايي اومد خونه شما لالا کرده بودي تا منم اومدم کنار بابايي بخوابم شما بيدار شدي  ساعت 19:20 هم شما با دکتر نريمان وقت داشتي ساعت 6 بابا رو بيدار کردم با هم رفتيم اما بازهم معطلي تو مطب ....... دلم براي بابا سوخ...
3 مرداد 1391

جلسه چهارم کاردرماني

29 تير جلسه چهارم کاردرماني بعد از چند روز تب بود که چند جلسه اي هم به خاطر تب شما کنسل کرده بودم ماماني راضي نبود شما خيلي گريه کردي اما خداروشکر بعد از 3 جلسه شما مدت زمان بيشتري رو ميشيني و اين خيلي خوشحال کننده بوده برام اميدوارم جلسه بعد گريه نکني........... ...
3 مرداد 1391

وقتي من صندلي ماشين دار شدم

روز يکشنبه اول مرداد که ماماني و بابايي خوشحال از مطب اشرفي بيرون اومده بودن چون چيز خاصي بهشون نگفته بود رفتن خ بهار و يه صندلي خوشگل ياسي بنفش براي دخملي خريدن شما انگار که سوار ماشين شاسي بلند شده بودي خوشحال شده بودي و راحت توي اون لم داده بودي ماماني و بابايي از اينکه شما اينقدر راحت بودي توش خيلي خوشحال بودن و مامي براي شما يه شيرموز خوشمزه خريد و ماماني وبابايي با خوردن فست فود يه حالي به خودشون دادن اين بود انشاي ماماني....... ...
1 مرداد 1391

آنيتا 9 دندونه ميشود................

28 خرداد ماه روزي که شما خانوم خوشگل من دندون دراوردي اونم نه يکي دوتا کنار هم واي خداي من دو تا ديگه بالاخره 9 دندونه شد من خيلي خوشحالم چون مقداري از خارش لثه هاي شما افتاد ...
30 تير 1391